غزل شمارهٔ 637
Toggle stanza 1برانید برانید که تا بازنمانید
11
برانید برانید که تا بازنمانید
بدانید بدانید که در عین عیانید
22
بتازید بتازید که چالاک سوارید
بنازید بنازید که خوبان جهانید
33
چه دارید چه دارید که آن یار ندارد
بیارید بیارید در این گوش بخوانید
44
پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد
بگویید بگویید اگر مست شبانید
55
شرابیست شرابیست خدا را پنهانی
که دنیا و شما نیز ز یک جرعه آنید
66
دوم بار دوم بار چو یک جرعه بریزد
ز دنیا و ز عقبی و ز خود فرد بمانید
77
گشادست گشادست سر خابیه امروز
کدوها و سبوها سوی خمخانه کشانید
88
صلا گفت صلا گفت کنون فالق اصباح
سبک روح کند راح اگر سست و گرانید
99
رسیدند رسیدند رسولان نهانی
درآرید درآرید برونشان منشانید
1010
دریغا و دریغا که در این خانه نگنجند
که ایشان همه کانند و شما بند مکانید
1111
مبادا و مبادا که سر خویش بگیرید
که ایشان همه جانند و شما سخره نانید
1212
بکوشید بکوشید که تا جان شود این تن
نه نان بود که تن گشت اگر آدمیانید
1313
زهی عشق و زهی عشق که بس سخته کمانست
در آن دست و در آن شست و شما تیر مکانید
1414
سماعیست سماعیست از آن سوی که سو نیست
عروسی همه آن جاست شما طبل زنانید
1515
خموشید خموشید خموشانه بنوشید
بپوشید بپوشید شما گنج نهانید
1616
به دیدار نهانید به آثار عیانید
پدید و نه پدیدیت که چون جوهر جانید
1717
چو عقلید و چو عقلید هزاران و یکی چیز
پراکنده به هر خانه چو خورشید روانید
1818
در این بحر در این بحر همه چیز بگنجد
مترسید مترسید گریبان مدرانید
1919
دهان بست دهان بست از این شرح دل من
که تا گیج نگردید که تا خیره نمانید

