غزل شمارهٔ 1170
Toggle stanza 1رحم کن ار زخم شوم سر به سر
11
رحم کن ار زخم شوم سر به سر
مرهم صبرم ده و رنجم ببر
22
ور همه در زهر دهی غوطهام
زهر مرا غوطه ده اندر شکر
33
بحر اگر تلخ بود همچو زهر
هست صدف عصمتِ جان گهر
44
ابر ترشرو که غمانگیز شد
مژده تو دادیش ز رزق و مطر
55
مادر اگر چه که همه رحمت است
رحمت حق بین تو ز قهر پدر
66
سرمه نو باید در چشم دل
ور نه چه داند ره سرمه بصر
77
بود به بصره به یکی کو خراب
خانه درویش به عهد عمر
88
مفلس و مسکین بُد و صاحبعیال
جمله آن خانه یک از یک بتر
99
هر یک مشهور به خواهندگی
خلق ز بس کدیه شان بر حذر
1010
بود لحاف شبشان ماهتاب
روز طواف همشان در به در
1111
گر بکنم قصه ز ادبیرشان
درد دل افزاید با درد سر
1212
شاه کریمی برسید از شکار
شد سوی آن خانه ز گرد سفر
1313
در بزد از تشنگی و آب خواست
آمد از آن خانه یتیمی به در
1414
گفت که هست آب ولی کوزه نیست
آب یتیمان بود از چشم تر
1515
شاه در این بود که لشکر رسید
همچو ستاره همه گرد قمر
1616
گفت برای دل من هر یکی
در حق این قوم ببخشید زر
1717
گنج شد آن خانه ز اقبال شاه
روشن و آراسته زیر و زبر
1818
ولوله و آوازه به شهر اوفتاد
شهر به نظاره پی یک دگر
1919
گفت یکی کهآخر ای مفلسان
کشت به یک روز نیاید به بر
2020
حال شما دی همگان دیدهاند
کن فیکون کس نشود بختور
2121
ور بشود بختور آخر چنین
کی شود او همچو فلک مشتهر؟
2222
گفت کریمی سوی بر ما گذشت
کرد در این خانه به رحمت نظر
2323
قصه درازست و اشارت بس است
دیده فزون دار و سخن مختصر
Zameen

