غزل شمارهٔ 444
Toggle stanza 1ساقی بیار باده که ایام بس خوشست
11
ساقی بیار باده که ایام بس خوشست
امروز روز باده و خرگاه و آتش است
22
ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریف
مجلس چو چرخ روشن و دلدار، مَهوشاست
33
بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواست
درکش شراب لعل که غم در کشاکش است
44
امروز غیر توبه نبینی شکستهای
امروز زلف دوست بود کان مشوش است
55
هفتاد بار توبه کند شب رسول حق
توبه شکن حق است که توبه مخمش است
66
آن صورت نهان که جهان در هوای او است
بر آب و گل به قدرت یزدان منقش است
77
امروز جان بیابد هر جا که مردهای است
چشمی دگر گشاید چشمی که اعمش است
88
شاخی که خشک نیست ز آتش مسلم است
از تیر غم ندارد سغری که ترکش است
99
در عاشقی نگر که رخش بوسه گاه او است
منگر بدانک زرد و ضعیف و مکرمش است
1010
بس تن اسیر خاک و دلش بر فلک امیر
بس دانه زیر خاک درختش منعش است
1111
در خاک کی بود که دلش گنج گوهر است
دلتنگ کی بود که دلارام در کش است
1212
ای مرده شوی من زنخم را ببند سخت
زیرا که بیدهان دل و جانم شکرچش است
1313
خامش زنخ مزن که تو را مرده شوی نیست
ذات تو را مقام نه پنج است و نی شش است
Zameen

