غزل شمارهٔ 2485
Poet: Rumi
Toggle stanza 1یاور من توی بکن بهر خدای یاریی
11
یاور من توی بکن بهر خدای یاریی
نیست تو را ضعیفتر از دل من شکاریی
22
نای برای من کند در شب و روز نالهای
چنگ برای من کند با غم و سوز زاریی
33
کی بفشاردی مرا دست غمی و غصهای
گر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاریی
44
دیده همچو ابر من اشک روان نباردی
گر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباریی
55
دست دراز کردمیگوش فلک گرفتمی
گر سر زلف خویش را تو به کفم سپاریی
66
از سر ماه من کله بستدمی ربودمی
گر تو شبی به لطف خود خوش سر من بخاریی
77
حق حقوق سابقت حق نیاز عاشقت
حق زروع جان من کش تو کنی بهاریی
88
حق نسیم بوی تو کان رسدم ز کوی تو
حق شعاع روی تو کو کندم نهاریی
99
تا که نثار کردهای از گل وصل بر سرم
بر کف پای کوششم خار نکرد خاریی
1010
دارد از تو جزو و کل خرمیی و شادیی
وز رخ تو درخت گل خجلت و شرمساریی
1111
ای لب من خموش کن سوی اصول گوش کن
تا کند او به نطق خود نادره غمگساریی

