غزل شمارهٔ 989
Toggle stanza 1صبر با عشق بس نمیآید
11
صبر با عشق بس نمیآید
عقل فریادرس نمیآید
22
بیخودی خوش ولایتیست ولی
زیر فرمان کس نمیآید
33
کاروان حیات میگذرد
هیچ بانگ جرس نمیآید
44
بوی گلشن به گل همیخواند
خود تو را این هوس نمیآید
55
زانک در باطن تو خوش نفسیست
از گزاف این نفس نمیآید
66
بی خدای لطیف شیرین کار
عسلی از مگس نمیآید
77
هر دمی تخم نیکوی میکار
تا نکاری عدس نمیآید
88
هیچ کردی به خیر اندیشه
که جزا از سپس نمیآید
99
بس کن ایرا که شمع این گفتار
جانب هر غلس نمیآید

