غزل شمارهٔ 658
Toggle stanza 1بگو دل را که گرد غم نگردد
11
بگو دل را که گرد غم نگردد
ازیرا غم به خوردن کم نگردد
22
نبات آب و گل جمله غم آمد
که سور او به جز ماتم نگردد
33
مگرد ای مرغ دل پیرامن غم
که در غم پر و پا محکم نگردد
44
دل اندر بیغمی پری بیابد
که دیگر گرد این عالم نگردد
55
دلا این تن عدو کهنه تست
عدو کهنه خال و عم نگردد
66
دلا سر سخت کن کم کن ملولی
ملول اسرار را محرم نگردد
77
چو ماهی باش در دریای معنی
که جز با آب خوش همدم نگردد
88
ملالی نیست ماهی را ز دریا
که بیدریا خود او خرم نگردد
99
یکی دریاست در عالم نهانی
که در وی جز بنی آدم نگردد
1010
ز حیوان تا که مردم وانبرد
درون آب حیوان هم نگردد
1111
خموش از حرف زیرا مرد معنی
بگرد حرف لا و لم نگردد
Zameen

