غزل شمارهٔ 1679
Toggle stanza 1من اگر مستم اگر هشیارم
11
من اگر مستم اگر هشیارم
بنده چشم خوش آن یارم
22
بیخیال رخ آن جان و جهان
از خود و جان و جهان بیزارم
33
بنده صورت آنم که از او
روز و شب در گل و در گلزارم
44
این چنین آینهای می بینم
چشم از این آینه چون بردارم
55
دم فروبستهام و تن زدهام
دم مده تا علالا برنارم
66
بت من گفت منم جان بتان
گفتم این است بتا اقرارم
77
گفت اگر در سر تو شور من است
از تو من یک سر مو نگذارم
88
منم آن شمع که در آتش خود
هر چه پروانه بود بسپارم
99
گفتمش هر چه بسوزی تو ز من
دود عشق تو بود آثارم
1010
راست کن لاف مرا با دیده
جز چنان راست نیاید کارم
1111
من ز پرگار شدم وین عجب است
کاندر این دایره چون پرگارم
1212
ساقی آمد که حریفانه بده
گفتم اینک به گرو دستارم
1313
غلطم سر بستان لیک دمی
مددم ده قدری هشیارم
1414
آن جهان پنهان را بنما
کاین جهان را به عدم انگارم
Zameen

