غزل شمارهٔ 865
Toggle stanza 1جانا بیار باده که ایام میرود
11
جانا بیار باده که ایام میرود
تلخی غم به لذت آن جام میرود
22
جامی که عقل و روح حریف و جلیس اوست
نی نفس کوردل که سوی دام میرود
33
با جام آتشین چو تو از در درآمدی
وسواس و غم چو دود سوی بام میرود
44
گر بر سرت گلست مشویش شتاب کن
بر آب و گل بساز که هنگام میرود
55
آن چیز را بجوش که او هوش میبرد
وان خام را بپز که سخن خام میرود
66
زان باده دادهای تو به خورشید و ماه و چرخ
هر یک بدان نشاط چنین رام میرود
77
والله که ذره نیز از آن جام بیخودست
از کرم مست گشته به اکرام میرود
88
آرام بخش جان را زان می که از تفش
صبر و قرار و توبه و آرام میرود
99
چون بوی وی رسد به خماران بود چنانک
آن مادر رحیم بر ایتام میرود
1010
امروز خاک جرعه می سیر سیر خورد
خورشیدوار جام کرم عام میرود
1111
سوی کشنده آید کشته چنانک زود
خون از بدن به شیشه حجام میرود
1212
چون کعبه که رود به در خانه ولی
این رحمت خدای به ارحام میرود
1313
تا مست نیست از همه لنگان سپس ترست
در بیخودی به کعبه به یک گام میرود
1414
تا باخودست راز نهان دارد از ادب
چون مست شد چه چاره که خودکام میرود
1515
خاموش و نام باده مگو پیش مرد خام
چون خاطرش به باده بدنام میرود

