غزل شمارهٔ 1280
Toggle stanza 1جان منست او هی مزنیدش
11
جان منست او هی مزنیدش
آن منست او هی مبریدش
22
آب منست او، نان منست او
مثل ندارد باغ امیدش
33
باغ و جنانش، آب روانش
سرخی سیبش، سبزی بیدش
44
متصلست او، معتدلست او
شمع دلست او، پیش کشیدش
55
هر که ز غوغا، وز سر سودا
سر کشد این جا، سر ببریدش
66
هر که ز صهبا، آرد صفرا
کاسهٔ سکبا، پیش نهیدش
77
عام بیاید، خاص کنیدش
خام بیاید، هم بپزیدش
88
نک شه هادی، زان سوی وادی
جانب شادی، داد نویدش
99
داد زکاتی، آب حیاتی
شاخ نباتی تا به مزیدش
1010
باده چو خورد او، خامش کرد او
زحمت برد او تا طلبیدش

