غزل شمارهٔ 2778
Poet: Rumi
Toggle stanza 1ای خدایی که مفرح بخش رنجوران توی
11
ای خدایی که مفرح بخش رنجوران توی
در میان لطف و رحمت همچو جان پنهان توی
22
خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنند
چون خریدار نفیر و لابه و افغان توی
33
جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست
آنک درد و دارو از وی خاست بیشک آن توی
44
دردهایی کآدمی را بر در خلقان برد
آن حجاب از اول است و آخر و پایان توی
55
هر کجا کاری فروبندد تو باشی چشم بند
هر کجا روشن شود آن شعله تابان توی
66
ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوند
چون حقیقت بنگرم در درد ما نالان توی
77
هم توی آن کس که میگوید توی والله توی
گوی و چوگان و نظاره گر در این میدان توی
88
و آنک منکر میشود این را و علت مینهد
در میان وسوسه او نفس علت خوان توی
99
و آنک میگوید توی زین گفت ترسان میشود
در میان جان او در پرده ترسان توی
1010
کنج زندان را به یک اندیشه بستان میکنی
رنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان توی
1111
در یکی کار آن یکی راغب و آن دیگر نفور
تو مخالف کردهای شان فتنه ایشان توی
1212
آن یکی محبوب این و باز او مکروه آن
چشم بندی چشم و دل را قبله و سامان توی
1313
صد هزاران نقش را تو بنده نقشی کنی
گویی سلطان است آن دام است خود سلطان توی
1414
بندگی و خواجگی و سلطنت خطهای توست
خط کژ و خط راست این دبیرستان توی
1515
صورت ما خانهها و روح ما مهمان در آن
نقش و جانها سایه تو جان آن مهمان توی
1616
دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیم
بر امید آنک بنمایی که خود ایمان توی
1717
دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ما
چشم روشن در تو آویزیم کان احسان توی
1818
غفلت و بیداری ما در، توی بر کار و بس
غفلت ما بیفضولی بر، چو خود یقظان توی
1919
توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بتر
نقش پیمان گر شکست ارواح آن پیمان توی
2020
روحها میپروری همچون زر و مس و عقیق
چون مخالف شد جواهر ای عجب چون کان توی
2121
روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شب
شب صفات از ما به تو آید صفاتستان توی
2222
روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیم
شب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان توی
2323
کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بودهاند
پس بدانستیم بیشک کاندر این ایوان توی

