غزل شمارهٔ 693
Toggle stanza 1جانی که ز نور مصطفی زاد
11
جانی که ز نور مصطفی زاد
با او تو مگو ز داد و بیداد
22
هرگز ماهی سباحت آموخت
آزادی جست سرو آزاد
33
خاری که ز گلبن طرب رست
گلزار به روی او شود شاد
44
دورست رواقهای شادی
از آتش و آب و خاک و از باد
55
زین چار بسیط چون چلیپا
ترکیب موحدان برون باد
66
زان سو فلکیست نیک روشن
زان سو ملکیست بسته مرصاد
77
کمتر بخشش دو چشم بخشد
بینا و حکیم و تیز و استاد
88
با دیده جان چو واپس آیی
در عالم آب و گل به ارشاد
99
بینی تو و دیگران نبینند
هر سو نوری به رسم میلاد
1010
در هر ابری هزار خورشید
در هر ویران بهشت آباد
1111
تختی بنهی به قصر مردان
هم خیمه زنی به بام اوتاد
1212
بویی ببری ز شمس تبریز
کو را است ملک مطیع و منقاد
Zameen

