غزل شمارهٔ 995
Toggle stanza 1دیدن روی تو هم از بامداد
11
دیدن روی تو هم از بامداد
درد مرا بین که چه آرام داد
22
در دل عشاق چه آتش فکند
جانب اسرار چه پیغام داد
33
چون ز سر لطف مرا پیش خواند
جان مرا باده بیجام داد
44
صافی آن باده چو ارواح خورد
کاسه آلوده به اجسام داد
55
صافی آن باده ز ارواح جو
زانک به اجسام همین نام داد
66
در تبریزست تو را دام دل
رحمت پیوسته در آن دام داد

