غزل شمارهٔ 101
Toggle stanza 1بسوزانیم سودا و جنون را
11
بسوزانیم سودا و جنون را
درآشامیم هر دم موج خون را
22
حریف دوزخآشامانِ مستیم
که بشکافند سقف سبزگون را
33
چه خواهد کرد شمع لایزالی
فلک را؟ وین دو شمع سرنگون را؟
44
فروبُرّیم دست دزد غم را
که دزدیدهست عقل صد زبون را
55
شراب صرف سلطانی بریزیم
بخوابانیم عقل ذوفنون را
66
چو گردد مست، حد بر وی برانیم
که از حد بُرد تزویر و فسون را
77
اگر چه زوبع و استاد جملهست
چه داند حیلهٔ ریب المنون را؟
88
چنانش بیخود و سرمست سازیم
که چون آید، نداند راه چون را
99
چنان پیر و چنان عالِم فنا به
که تا عبرت شود لایعلمون را
1010
کنون عالِم شود کز عشق جان داد
کنون واقف شود علم درون را
1111
درون خانه دل او ببیند
ستون این جهان بیستون را
1212
که سرگردان بدین سرهاست گر نه
سکون بودی جهان بیسکون را
1313
تنِ باسَر نداند سرّ کن را
تن بیسر شناسد کاف و نون را
1414
یکی لحظه بنه سر ای برادر
چه باشد از برای آزمون را؟
1515
یکی دم رام کن از بهر سلطان
چنین سگ را، چنین اسب حرون را
1616
تو دوزخ دان خود آگاهی عالم
فنا شو کم طلب این سرفزون را
1717
چنان اندر صفات حق فرورو
که برنایی نبینی این برون را
1818
چه جویی ذوق این آب سیه را؟
چه بویی سبزه این بام تون را؟
1919
خمش کردم نیارم شرح کردن
ز رشک و غیرت هر خام دون را
2020
نما ای شمس تبریزی کمالی
که تا نقصی نباشد کاف و نون را

