غزل شمارهٔ 2646
Toggle stanza 1چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
11
چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
برآری کار محتاجان نخسبی
22
تو نور خاطر این شب روانی
برای خاطر ایشان نخسبی
33
شبی بر گرد محبوسان گردون
بگردی ای مه تابان نخسبی
44
جهان کشتی و تو نوح زمانی
نگاهش داری از طوفان نخسبی
55
شب قدری که دادی وعده آن روز
دراندیشی از آن پیمان نخسبی
66
مخسب ای جان که خفتن آن ندارد
چه باشد چون تو داری آن نخسبی
77
توی شه پیل و پیش آهنگ پیلان
چو کردی یاد هندستان نخسبی
88
تو نپسندی ز داد و رحمت خویش
که بستان را کنی زندان نخسبی
99
اگر خسبی نخسبد جز که چشمت
توی آن نور جاویدان نخسبی
1010
خمش کردم نگویم تا تو گویی
سخن گویان سخن گویان نخسبی
1111
چو روی شمس تبریزی بدیدی
سزد کز عشق آن سلطان نخسبی

