غزل شمارهٔ 2341
Toggle stanza 1سماع آمد هلا ای یار برجه
11
سماع آمد هلا ای یار برجه
مسابق باش و وقت کار برجه
22
هزاران بار خفتی همچو لنگر
مثال بادبان این بار برجه
33
بسی خفتی تو مست از سرگرانی
چو کردندت کنون بیدار برجه
44
هلا ای فکرت طیار برپر
تو نیز ای قالب سیار برجه
55
هلا صوفی چو ابن الوقت باشد
گذر از پار و از پیرار برجه
66
به عشق اندرنگنجد شرم و ناموس
رها کن شرم و استکبار برجه
77
وگر کاهل بود قوال عارف
بدو ده خرقه و دستار برجه
88
سماح آمد رباح از قول یزدان
که عشقی به ز صد قنطار برجه
99
به عشق آنک فرشت گوهر آمد
چو موج قلزم زخار برجه
1010
چو زلفین ار فروسو میکشندت
تو همچون جعد آن دلدار برجه
1111
صلایی از خیال یار آمد
خیالانه تو هم ز اسرار برجه
1212
بسی در غدر و حیلت برجهیدی
یکی از عالم غدار برجه
1313
بسی بهر قوافی برجهیدی
خموشی گیر و بیگفتار برجه

