غزل شمارهٔ 830
Toggle stanza 1صاف جانها سوی گردون میرود
11
صاف جانها سوی گردون میرود
درد جانها سوی هامون میرود
22
چشم دل بگشا و در جانها نگر
چون بیامد چون شد و چون میرود
33
جامه برکش چونک در راهی روی
چون همه ره خاک با خون میرود
44
لاله خون آلود میروید ز خاک
گرچه با دامان گلگون میرود
55
جان چو شد در زیر خاکم جا کنید
خاک در خانه چو خاتون میرود
66
جان عرشی سوی عیسی میرود
جان فرعونی به قارون میرود
77
سوی آن دل جان من پر میزند
کو لطیف و شاد و موزون میرود
88
زانک آن جان دون حق چیزی نخواست
وین دگر جان سوی مادون میرود

