Toggle stanza 1
ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می‌روی
1
ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می‌روی
دانا و بینای رهی آن سو که دانی می‌روی
2
بی‌همره جسم و عرض بی‌دام و دانه و بی‌غرض
از تلخکامی می‌رهی در کامرانی می‌روی
3
نی همچو عقل دانه چین نی همچو نفس پر ز کین
نی روح حیوان زمین تو جان جانی می‌روی
4
ای چون فلک دربافته‌ای همچو مه درتافته
از ره نشانی یافته در بی‌نشانی می‌روی
5
ای غرقه سودای او ای بیخود از صهبای او
از مدرسه اسمای او اندر معانی می‌روی
6
ای خوی تو چون آب جو داده زمین را رنگ و بو
تا کس نپندارد که تو بی‌ارمغانی می‌روی
7
کو سایه منصور حق تا فاش فرماید سبق
کز مستعینی می‌رهی در مستعانی می‌روی
8
شب کاروان‌ها زین جهان بر می‌رود تا آسمان
تو خود به تنهایی خود صد کاروانی می‌روی
9
ای آفتاب آن جهان در ذره‌ای چونی نهان
وی پادشاه شه نشان در پاسبانی می‌روی
10
ای بس طلسمات عجب بستی برون از روز و شب
تا چشم پندارد که تو اندر مکانی می‌روی
11
ای لطف غیبی چند تو شکل بهاری می‌شوی
وی عدل مطلق چند تو اندر خزانی می‌روی
12
آخر برون آ زین صور چادر برون افکن ز سر
تا چند در رنگ بشر در گله بانی می‌روی
13
ای ظاهر و پنهان چو جان وی چاکر و سلطان چو جان
کی بینمت پنهان چو جان در بی‌زبانی می‌روی

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor