غزل شمارهٔ 2115
Poet: Rumi
Toggle stanza 1بازرسید آن بت زیبای من
11
بازرسید آن بت زیبای من
خرمی این دم و فردای من
22
در نظرش روشنی چشم من
در رخ او باغ و تماشای من
33
عاقبت امر به گوشش رسید
بانگ من و نعره و هیهای من
44
بر در من کیست که در میزند
جان و جهان است و تمنای من
55
گر نزند او در من درد من
ور نکند یاد من او وای من
66
دور مکن سایه خود از سرم
باز مکن سلسله از پای من
77
در چه خیالی هله ای روترش
رو بر حلوایی و حلوای من
88
هم بخور و هم کف حلوا بیار
تا که بیفزاید صفرای من
99
ریش تو را سخت گرفتهست غم
چیست زبونی تو بابای من
1010
در زنخش کوب دو سه مشت سخت
ای نر و نرزاده و مولای من
1111
مشک بدرید و بینداخت دلو
غرقه آب آمد سقای من
1212
بانگ زدم کای کر سقا بیا
رفت و بنشنید علالای من
1313
آن من است او و به هر جا رود
عاقبت آید سوی صحرای من
1414
جوشش دریای معلق مگر
از لمع گوهر گویای من
1515
گوید دریا که ز کشتی بجه
دررو در آب مصفای من
1616
قطره به دریا چو رود دُر شود
قطره شود بحر به دریای من
1717
تَرک غزل گیر و نگر در ازل
کز ازل آمد غم و سودای من
Zameen

