غزل شمارهٔ 1900
Poet: Rumi
Toggle stanza 1بیا ای مونس جانهای مستان
11
بیا ای مونس جانهای مستان
ببین اندیشه و سودای مستان
22
بیا ای میر خوبان و برافروز
ز شمع روی خود سیمای مستان
33
نمیآیی سر از طاقی برون کن
ببین این غلغل و غوغای مستان
44
بیا ای خواب مستان را ببسته
گشا این بند را از پای مستان
55
همه شب می رود تا روز ای مه
به اهل آسمان هیهای مستان
66
همیگویند ما هم زو خرابیم
چنین است آسمان پس وای مستان
77
فرشته و آدمی دیوان و پریان
ز تو زیر و زبر چون رای مستان
88
کلاه جمله هشیاران ربودند
در این بازارگه چه جای مستان
99
میفکن وعده مستان به فردا
توی فردا و پس فردای مستان
1010
چو مستان گرد چشمت حلقه کردند
کی بنشیند دگر بالای مستان
1111
شنیدم چرخ گردون را که می گفت
منم یک لقمه از حلوای مستان
1212
شنیدم از دهان عشق می گفت
منم معشوقه زیبای مستان
1313
اگر گویند ماه روزه آمد
نیابی جام جان افزای مستان
1414
بگو کان می ز دریاهای جان است
که جان را می دهد سقای مستان
1515
همه مولای عقلند این غریب است
که عقل آمد که من مولای مستان
1616
چو فرمان موقع داشت رویش
کشید ابروی او طغرای مستان
1717
همه مستان نبشتند این غزل را
به خون دل ز خون پالای مستان

