غزل شمارهٔ 508
Toggle stanza 1شیر خدا بند گسستن گرفت
11
شیر خدا بند گسستن گرفت
ساقی جان شیشه شکستن گرفت
22
دزد دلم گشت گرفتار یار
دزد مرا دست ببستن گرفت
33
دوش چه شب بود که در نیم شب
برق ز رخسار تو جستن گرفت
44
عشق تو آورد شراب و کباب
عقل به یک گوشه نشستن گرفت
55
ساغر می قهقهه آغاز کرد
خابیه خونابه گرستن گرفت
66
در دل خم باده چو انداخت تیر
بال و پر غصه گسستن گرفت
77
پیر خرد دید که سرده توی
دست ز مستان تو شستن گرفت
88
طفل دلم را به کرم شیر ده
چون سر پستان تو جستن گرفت
99
جان من از شیر تو شد شیرگیر
وز سگی نفس برستن گرفت
1010
ساقی باقی چو به جان باده داد
عمر ابد یافت و بزستن گرفت
1111
بیش مگو راز که دلبر به خشم
جانب من کژ نگرستن گرفت

