غزل شمارهٔ 857
Poet: Rumi
Toggle stanza 1گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند
11
گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند
کاری که بیتو گیرم والله که زار ماند
22
گر خمر خلد نوشم با جامهای زرین
جمله صداع گردد جمله خمار ماند
33
در کارگاه عشقت بیتو هر آنچ بافم
والله نه پود ماند والله نه تار ماند
44
تو جوی بیکرانی پیشت جهان چو پولی
حاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند
55
عالم چهار فصلست فصلی خلاف فصلی
با جنگ چار دشمن هرگز قرار ماند
66
پیش آ بهار خوبی تو اصل فصلهایی
تا فصلها بسوزد جمله بهار ماند
Zameen

