غزل شمارهٔ 46
Toggle stanza 1دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
11
دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را
22
هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را
جوش نمود نوش را نور فزود دیده را
33
گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من
من نفروشم از کرم بنده خودخریده را
44
بین که چه داد میکند بین چه گشاد میکند
یوسف یاد میکند عاشق کف بریده را
55
داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد
بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را
66
عاجز و بیکسم مبین اشک چو اطلسم مبین
در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را
77
هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب
صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را
88
چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او
چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را
99
وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود
پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را
1010
کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند
سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را
1111
جام می الست خود خویش دهد به مست خود
طبل زند به دست خود باز دل پریده را
1212
بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش
چون که عصیده میرسد کوته کن قصیده را
1313
مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن
در مگشا و کم نما گلشن نورسیده را

