غزل شمارهٔ 972
Toggle stanza 1عاشقانی که باخبر میرند
11
عاشقانی که باخبر میرند
پیش معشوق چون شکر میرند
22
از الست آب زندگی خوردند
لاجرم شیوه دگر میرند
33
چونک در عاشقی حشر کردند
نی چو این مردم حشر میرند
44
از فرشته گذشتهاند به لطف
دور از ایشان که چون بشر میرند
55
تو گمان میبری که شیران نیز
چون سگان از برون در میرند
66
بدود شاه جان به استقبال
چونک عشاق در سفر میرند
77
همه روشن شوند چون خورشید
چونک در پای آن قمر میرند
88
عاشقانی که جان یک دگرند
همه در عشق همدگر میرند
99
همه را آب عشق بر جگر است
همه آیند و در جگر میرند
1010
همه هستند همچو در یتیم
نه بر مادر و پدر میرند
1111
عاشقان جانب فلک پرند
منکران در تک سقر میرند
1212
عاشقان چشم غیب بگشایند
باقیان جمله کور و کر میرند
1313
و آنک شبها نخفتهاند ز بیم
جمله بیخوف و بیخطر میرند
1414
و آنک این جا علف پرست بدند
گاو بودند و همچو خر میرند
1515
و آنک امروز آن نظر جستند
شاد و خندان در آن نظر میرند
1616
شاهشان بر کنار لطف نهد
نی چنین خوار و محتضر میرند
1717
و انک اخلاق مصطفی جویند
چون ابوبکر و چون عمر میرند
1818
دور از ایشان فنا و مرگ ولیک
این به تقدیر گفتم ار میرند

