غزل شمارهٔ 2726
Toggle stanza 1ای دیده ز نم زبون نگشتی
11
ای دیده ز نم زبون نگشتی
وی دل ز فراق خون نگشتی
22
وی عقل مگر تو سنگ جانی
چون مایه صد جنون نگشتی
33
این یک هنرت هزار ارزد
کز عشق به هر فسون نگشتی
44
لیک از تو شکایت است دل را
کز ناله چو ارغنون نگشتی
55
ز اندیشه دوست بو نبردی
ز اندیشه خود فزون نگشتی
66
زان گرم نگشتهای ز خورشید
کز خانه تن برون نگشتی
77
چون گردش آفتاب دیدی
ماننده ذره چون نگشتی
88
چون آب حیات خضر دیدی
چون صافی و آبگون نگشتی
99
مرغ زیرک به پای آویخت
شکر است که ذوفنون نگشتی
1010
زان درس جماد علم آموخت
تو مردم یعلمون نگشتی
1111
شمس تبریز جان جانها
ز اول بده ای کنون نگشتی

