غزل شمارهٔ 548
Toggle stanza 1چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسد
11
چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسد
حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد
22
چشم تو ناز میکند لعل تو داد میدهد
کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد
33
چشم کشید خنجری لعل نمود شکری
بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد
44
سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروری
و آنچ بگفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد
55
نطق عطاردانهام مستی بیکرانهام
گر نبود ز خوان تو راتبه از کجا رسد
66
چرخ سجود میکند خرقه کبود میکند
چرخ زنان چو صوفیان چونک ز تو صلا رسد
77
جز تو خلیفه خدا کیست بگو به دور ما
سجده کند ملک تو را چون ملک از سما رسد
88
دولت خاکیان نگر کز ملکند پاکتر
پرورش این چنین بود کز بر شاه ما رسد
99
سر مکش از چنین سری کاید تاج از آن سرش
کبر مکن بر آن کسی کز سوی کبریا رسد
1010
نقد الست میرسد دست به دست میرسد
زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد
1111
من که خریده ویم پرده دریده ویم
رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد
1212
گر به تمام مستمی راز غمش بگفتمی
گفت تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد

