غزل شمارهٔ 1652
Toggle stanza 1ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
11
ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
مجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم
22
رفت این روز دراز و در حس گشت فراز
ز اول روز خماریم به شب زان بتریم
33
باطن ما چو فلک تا به ابد مستسقی است
گرچه روزی دو سه در نقش و نگار بشریم
44
معده گاو گرفتهست ره معده دل
ور نه در مرج بقا صاحب جوع بقریم
55
نزد یزدان نه صباح است برادر نه مسا
چیز دیگر بود و ما تبع آن دگریم
66
همه زندان جهان پر ز نگارست و نقوش
همه محبوس نقوش و وثنات صوریم
77
کوزهها دان تو صور را و ز هر شربت فکر
همچو کوزه همه هر لحظه تهی ایم و پریم
88
نفسی پر ز سماع و نفسی پر ز نزاع
نفسی لست ابالی نفسی نفع و ضریم
99
شربت از کوزه نروید بود از جای دگر
همچو کوزه ز اصول مددش بیخبریم
1010
از دهنده نظر ار چه که نظر محجوب است
زان است محجوب که ما غرق دهنده نظریم
1111
آن چنانک نتوان دید ز بعد مفرط
سبب قربت مفرط معزول از بصریم
1212
گه ز تمزیج جمادات چو یخ منجمدیم
گه در آن شیر گدازنده مثال شکریم
1313
اگر این یخ نرود زان است که خورشید رمید
وگر آن مه نرسد زان است که بند اگریم
1414
گرچه دل را ز لقا بر جگرش آبی نیست
متصل با کرم دوست چو آب و جگریم
1515
چو مهندس جهت جان وطن غیبی ساخت
با مهندس ز درون هندسهای برشمریم
1616
چو سلیمان اگر او تاج نهد بر سر ما
همچو مور از پی شکرش همه بسته کمریم
1717
از زکاتی که فرستد بر ما آن خورشید
قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمریم
1818
وز سحابی که فرستد بر ما آن دریا
گهر اندر گهر اندر گهر اندر گهریم
1919
زان بهاری که خزانی نبود در پی او
همه سرسبز و فزاینده چو سرو و شجریم
2020
جان چو روز است و تن ما چو شب و ما به میان
واسطه روز و شب خویش مثال سحریم
2121
من خمش کردم ای خواجه ولیکن زنهار
هله منگر سوی ما سست که احدی الکبریم
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
آن ستمدیده ندیدی که به خونخواره چه گفت
ملکا جور مکن چون به جوار تو دریم
SaadiMawaʿizQitʿatشمارهٔ 173
پسرا تا به کف عشوهٔ عشق تو دریم
از بد و نیک جهان همچو جهان بیخبریم
SanaiDivan-e AshʿarQasaʾidقصیدهٔ شمارهٔ 118
تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
از بد و نیک جهان همچو جهان بیخبریم
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 1654

