غزل شمارهٔ 1256
Poet: Rumi
Toggle stanza 1آنک جانش دادهای آن را مکش
11
آنک جانش دادهای آن را مکش
ور ندادی نقش بیجان را مکش
22
آن دو زلف کافر خود را بگو
کای یگانه اهل ایمان را مکش
33
آفتابا روی خود جلوه مکن
چند روزی ماه تابان را مکش
44
چون تو سیمرغی به قاف ذوالجلال
بازگرد و جمله مرغان را مکش
55
در میان خون هر مسکین مرو
جز قباد و شاه خاقان را مکش
66
گر مرا دربان عشقت بار داد
از سر غیرت تو دربان را مکش
77
گر فضولم من که مهمان توام
شرط نبود هیچ مهمان را مکش
88
مست میدانم ز مِی دانم خراب
شیشه مشکن مست میدان را مکش
99
شمس تبریزی توی سلطان من
بازگشتم باز سلطان را مکش

