غزل شمارهٔ 1451
Poet: Rumi
Toggle stanza 1گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
11
گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم
22
بس کردم از دستان زیرا مثل مستان
از خواب به هر سویی می جنبم و می افتم
33
من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارم
با نقش خیال او همراهم و هم جفتم
44
چون صورت آیینه من تابع آن رویم
زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم
55
آن دم که بخندید او من نیز بخندیدم
وان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم
66
باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توست
درهای معانی که در رشته دم سفتم

