غزل شمارهٔ 645
Toggle stanza 1بار دگر آن آب به دولاب درآمد
11
بار دگر آن آب به دولاب درآمد
وآن چرخهٔ گردنده در اشتاب درآمد
22
بار دگر آن جان، پر از آتش و از آب
در لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد
33
بار دگر آن صورتِ پنهانیِ عالم
از روزن جان، دوش، چو مهتاب درآمد
44
خورشید که میدرَّد از او مشرق و مغرب
از لطف بوَد گر به سطرلاب درآمد
55
بار دگر آن صبح بخندید و بتابید
تا خفتهٔ صد ساله هم از خواب درآمد
66
بار دگر آن قاضی حاجات ندا کرد
«خیزید که آن فاتح ابواب درآمد»
77
بار دگر از قبله روان گشت رسالت
در گوش محمد چو به محراب درآمد
88
چون رفت محمد به در خیبرِ ناسوت
نقبی بزد از نصرت و نقاب درآمد
99
از بیم مَلک، جمله فلک رخنه و در شد
وز بیم مسبب، همه اسباب درآمد
1010
آری لقبش بود سعادت بک عالم
زآن پیش که اشخاص به القاب درآمد
1111
بگشاد محمد در خُمخانهٔ غیبی
بسیار کسادی به میِ ناب درآمد
1212
از بهر دل تشنه و تسکین چنین خون
آن جام میِ لعل چو عناب درآمد
1313
خاموش کن امروز که این روز سخن نیست
زحمت مده، آن ساقیِ اصحاب درآمد

