غزل شمارهٔ 2343
Toggle stanza 1ایا خورشید بر گردون سواره
11
ایا خورشید بر گردون سواره
به حیله کرده خود را چون ستاره
22
گهی باشی چو دل اندر میانه
گهی آیی نشینی بر کناره
33
گهی از دور دور استاده باشی
که من مرد غریبم در نظاره
44
گهی چون چاره غمها را بسوزی
گهی گویی که این غم را چه چاره
55
تو پاره میکنی و هم بدوزی
که دل آن به که باشد پاره پاره
66
گهی دل را بگریانم چو طفلان
مرا گویی بجنبان گاهواره
77
گهی بر گیریم چون دایگان تو
گهی بر من نشینی چون سواره
88
گهی پیری نمایی گاه دومو
زمانی کودک و گه شیرخواره
99
زبونم یا زبونم تو گرفتی
زهی عیار و چست و حیله باره
Zameen

