غزل شمارهٔ 2841
Poet: Rumi
Toggle stanza 1به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی
11
به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی
که پیالههاست مردم تو شراب بخش خنبی
22
هله خواجه خاک او شو چو سوار شد به میدان
سر اسب را مگردان که تو سر نهای تو سنبی
33
که در آن زمان سری تو که تو خویش دنب دانی
چو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک دنبی
44
ز جهان گریز و وابر تو ز طاق و از طرنبش
چو ز خویش طاق گشتی ز چه بسته طرنبی
55
تو بدان خدای بنگر که صد اعتقاد بخشد
ز چه سنی است مروی ز چه رافضی است قنبی
66
بفرست سوی بینش همه نطق را و تن را
که تو را یکی نظر به که همیشه می غرنبی

