غزل شمارهٔ 1176
Toggle stanza 1انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
11
انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
نظر القلب فیکم بکم ینجلی النظر
22
قلتم الصبر اجمل صبر العبد ما انصبر
نحن ابناء وقتنا رحم الله من غبر
33
قدموا ساده الهوی قلت یا قوم ما الخبر
خوفونی بفتنه و اشاروا الی الحذر
44
قلت القتل فی الهوی برکات بلا ضرر
جرد العشق سیفه بادروا امه الفکر
55
ان من عاش بعد ذا ضیع الوقت و احتکر
نفخوا فی شبابه حمل الریح بالشرر
66
مزج النار بالهوی لیس یبقی و لا یذر
شببوا لی بنفخه یسکر نفخه السحر
77
بر آن یار خوش نظر تو مگو هیچ از خبر
چو خبر نیست محرمش بر او باش بیخبر
88
دل من شد حجاب دل نظرم پرده نظر
گفتم ای دوست غیر تو اگرم هست جان و سر
99
بزن از عشق گردنم بجوی مر مرا مخر
گفت من چیز دیگرم به جز این صورت بشر
1010
گفتمش روح خود توی عجبا چیست آن دگر
هله ای نای خوش نوا هله ای باد پرده در
1111
برو از گوش سوی دل بنگر کیست مستتر
بدر این کیسههای ما تو به کوری کیسه گر
1212
چه غمست ار زرم بشد که میی هست همچو زر
عربی گرچه خوش بود عجمی گو تو ای پسر

