غزل شمارهٔ 1671
Toggle stanza 1گر دم از شادی وگر از غم زنیم
11
گر دم از شادی وگر از غم زنیم
جمع بنشینیم و دم با هم زنیم
22
یار ما افزون رود افزون رویم
یار ما گر کم زند ما کم زنیم
33
ما و یاران همدل و همدم شویم
همچو آتش بر صف رستم زنیم
44
گرچه مردانیم اگر تنها رویم
چون زنان بر نوحه و ماتم زنیم
55
گر به تنهایی به راه حج رویم
تو مکن باور که بر زمزم زنیم
66
تارهای چنگ را مانیم ما
چونک درسازیم زیر و بم زنیم
77
ما همه در جمع آدم بودهایم
بار دیگر جمله بر آدم زنیم
88
نکته پوشیدهست و آدم واسطه
خیمهها بر ساحل اعظم زنیم
99
چون به تخت آید سلیمان بقا
صد هزاران بوسه بر خاتم زنیم

