غزل شمارهٔ 2311
Toggle stanza 1از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
11
از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
انبه شده قالبها تا پرده جان گشته
22
از فرقت آن دریا چون زهر شده شکر
زهر از هوس دریا آب حیوان گشته
33
در عشرت آن دریا نی این و نه آن بوده
بر ساحل این خشکی این گشته و آن گشته
44
اندر هوس دریا ای جان چو مرغابی
چندان تو چنین گفته کز عشق چنان گشته
55
دوش از شکم دریا برخاست یکی صورت
و آن غمزهاش از دریا بس سخته کمان گشته
66
دل گفت به زیر لب من جان نبرم از وی
سوگند به جان دل کان کار چنان گشته
77
از غمزه غمازی وز طرفه بغدادی
دل گشته چنان شادی جانم همدان گشته
88
در بیشه درافتاده در نیم شبی آتش
در پختن این شیران تا مغز پزان گشته
99
از شعله آن بیشه تابان شده اندیشه
تا قالب جان پیشه بیجا و مکان گشته
1010
گرمابه روحانی آوخ چه پری خوان است
وین عالم گورستان چون جامه کنان گشته
1111
از بهر چنین سری در سوسنها بنگر
دستوری گفتن نی سر جمله زبان گشته
1212
شمس الحق تبریزی درتافته از روزن
تا آنچ نیارم گفت چون ماه عیان گشته

