غزل شمارهٔ 2388
Toggle stanza 1این جا کسیست پنهان دامان من گرفته
11
این جا کسیست پنهان دامان من گرفته
خود را سپس کشیده پیشان من گرفته
22
این جا کسیست پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغی بهمن نموده ایوان من گرفته
33
این جا کسیست پنهان همچون خیال در دل
اما فروغ رویَش ارکان من گرفته
44
این جا کسیست پنهان مانند قند در نی
شیرین شکرفروشی دکّان من گرفته
55
جادو و چشمبندی چشم کسش نبیند
سوداگریست موزون میزان من گرفته
66
چون گُلشکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته او آنِ من گرفته
77
در چشم من نیاید خوبان جمله عالم
بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته
88
من خسته گِرد عالم درمان ز کس ندیدم
تا درد عشق دیدم درمان من گرفته
99
تو نیز دلکبابی درمان ز درد یابی
گر گِرد درد گردی فرمان من گرفته
1010
در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی
زین بحر سر برآری مرجان من گرفته
1111
بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت
تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته
1212
ساقیِ غیب بینی پیدا سلام کرده
پیمانه جام کرده پیمان من گرفته
1313
من دامنش کشیده کای نوح روحدیده
از گریه عالمی بین طوفان من گرفته
1414
تو تاج ما و آنگه سرهای ما شکسته
تو یار غار و آنگه یاران من گرفته
1515
گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر
عشاق روح گشته ریحان من گرفته
1616
یاران دلشکسته بر صدر دل نشسته
مستان و میپرستان میدان من گرفته
1717
همچو سگان تازی میکُن شکار خامش
نی چون سگان عوعو کهدان من گرفته
1818
تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی
اشراق نور رویش کیهان من گرفته

