غزل شمارهٔ 721
Poet: Rumi
Toggle stanza 1هر سینه که سیمبر ندارد
11
هر سینه که سیمبر ندارد
شخصی باشد که سر ندارد
22
وان کس که ز دام عشق دورست
مرغی باشد که پر ندارد
33
او را چه خبر بود ز عالم
کز باخبران خبر ندارد
44
او صید شود به تیر غمزه
کز عشق سر سپر ندارد
55
آن را که دلیر نیست در راه
خود پنداری جگر ندارد
66
در راه فکندهاست دری
جز او که فکند برندارد
77
آن کس که نگشت گرد آن در
بس بیگهرست و فر ندارد
88
وقت سحرست هین بخسبید
زیرا شب ما سحر ندارد
Zameen

