غزل شمارهٔ 886
Toggle stanza 1از رسن زلف تو خلق به جان آمدند
11
از رسن زلف تو خلق به جان آمدند
بهر رسن بازیش لولیکان آمدند
22
در دل هر لولیی عشق چو استارهای
رقص کنان گرد ماه نورفشان آمدند
33
در هوس این سماع از پس بستان عشق
سروقدان چون چنار دست زنان آمدند
44
بین که چه ریسیدهایم دست که لیسیدهایم
تا که چنین لقمهها سوی دهان آمدند
55
لولیکان قنق در کف گوشه تتق
وز تتق آن عروس شاه جهان آمدند
66
شاه که در دولتش هر طرفی شاهدی
سینه گشاده به ما بهر امان آمدند
77
شیوه ابرو کند هر نفسی پیش ما
گرچه که از تیر غمز سخته کمان آمدند
88
شب رو و عیار باش بر سر هر کوی از آنک
زیر لحاف ازل نیک نهان آمدند
99
جانب تبریز در شمس حقم دیدهاند
ترک دکان خواندند چونک به کان آمدند

