غزل شمارهٔ 669
Toggle stanza 1چو شب شد جملگان در خواب رفتند
11
چو شب شد جملگان در خواب رفتند
همه چون ماهیان در آب رفتند
22
دو چشم عاشقان بیدار تا روز
همه شب سوی آن محراب رفتند
33
چو ایشان را حریف از اندرونست
چه غم دارند اگر اصحاب رفتند
44
همه در غصه و در تاب و عشاق
به سوی طره پرتاب رفتند
55
همه اندر غم اسباب و ایشان
قلنداروار بیاسباب رفتند
66
که یابد گرد ایشان را که ایشان
چو برق و باد سخت اشتاب رفتند
77
تو چون دلوی بر بن دولاب میگرد
که ایشان برتر از دولاب رفتند
88
ببین آنها که بند سیم بودند
درون خاک چون سیماب رفتند
99
ببین آنها که سیمین بر گزیدند
به روی سرخ چون عناب رفتند

