غزل شمارهٔ 1646
Toggle stanza 1روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
11
روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
نظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم
22
مشتری وار سر زلف مه خود گیریم
فتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم
33
اندرافتیم در آن گلشن چون باد صبا
همه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم
44
نفسی کوزه زنیم و نفسی کاسه خوریم
تا سبووار همه بر خم خمار زنیم
55
تا به کی نامه بخوانیم گه جام رسید
نامه را یک نفسی در سر دستار زنیم
66
چنگ اقبال ز فر رخ تو ساخته شد
واجب آید که دو سه زخمه بر آن تار زنیم
77
وقت شور آمد و هنگام نگه داشت نماند
ما که مستیم چه دانیم چه مقدار زنیم
88
خاک زر می شود اندر کف اخوان صفا
خاک در دیده این عالم غدار زنیم
99
می کشانند سوی میمنه ما را به طناب
خیمه عشرت از این بار در اسرار زنیم
1010
شد جهان روشن و خوش از رخ آتشرویی
خیز تا آتش در مکسبه و کار زنیم
1111
پاره پاره شود و زنده شود چون که طور
گر ز برق دل خود بر که و کهسار زنیم
1212
هله باقیش تو گو که به وجود چو توی
سرد و حیف است که ما حلقه گفتار زنیم
Zameen

