غزل شمارهٔ 2371
Toggle stanza 1کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته
11
کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته
خوش بود این جسمها با جانها آمیخته
22
این صدفهای دل ما با چنین درد فراق
با گهرهای صفای باوفا آمیخته
33
روز و شب با هم نشسته آب و آتش هم قرین
لطف و قهری جفت و دردی با صفا آمیخته
44
وصل و هجران صلح کرده کفر ایمان یک شده
بوی وصل شاه ما اندر صبا آمیخته
55
گرگ یوسف خلق گشته گرگی از وی گم شده
بوی پیراهن رسیده با عما آمیخته
66
خاک خاکی ترک کرده تیرگی از وی شده
آب همچون باده با نور صفا آمیخته
77
شادیا روزی که آن معشوق جانهای لقا
آمده در بزم مست و با شما آمیخته
88
مست کرده جمله را زان غمزه مخمور خویش
تا ز مستی اجنبی با آشنا آمیخته
99
تا ز بسیاری شراب ابلیس چون آدم شده
لعنت ابلیس هم با اصطفا آمیخته
1010
آن در بسته ابد بگشاده از مفتاح لطف
قفلهای بیوفایی با وفا آمیخته
1111
سر سر شمس دین مخدوم ما پیدا شده
تا ببینی بنده با وصف خدا آمیخته
1212
ای خداوند شمس دین فریاد از این حرف رهی
ز آنک هر حرفی از این با اژدها آمیخته
1313
یک دمی مهلت دهم تا پستتر گیرم سخن
ز آنک تند است این سخن با کبریا آمیخته
1414
در ره عشاق حضرت گو که از هر محنتش
صد هزاران لطف باشد با بلا آمیخته
1515
قطره زهر و هزاران تنگ تریاق شفا
نفخه عیسی دولت با وبا آمیخته
1616
خواری آن جا با عزیزی عهد بسته یک شده
پستی آن جا از طبیعت با علا آمیخته
1717
جان بود ارزان به نرخ خاک پیش جان جان
گرچه این جا هست جانها با غلا آمیخته
1818
از پی آن جان جان جانها چنان گوهر شده
مس جان با جان جان چون کیمیا آمیخته
1919
آخر دور جهان با اولش یک سر شده
ابتدای ابتدا با انتها آمیخته
2020
در سرای بخت رو یعنی که تبریز صفا
تا ببینی این سرا با آن سرا آمیخته

