غزل شمارهٔ 367
Toggle stanza 1دل آمد و دی به گوش جان گفت
11
دل آمد و دی به گوش جان گفت
ای نام تو این که مینتان گفت
22
درنده آنک گفت پیدا
سوزنده آنک در نهان گفت
33
چه عذر و بهانه دارد ای جان
آن کس که ز بینشان نشان گفت
44
گل داند و بلبل معربد
رازی که میان گلستان گفت
55
آن کس نه که از طریق تحصیل
آموخت ز بانگ بلبلان گفت
66
صیادی تیر غمزهها را
آن ابروهای چون کمان گفت
77
صد گونه زبان زمین برآورد
در پاسخ آن چه آسمان گفت
88
ای عاشق آسمان قرین شو
با او که حدیث نردبان گفت
99
زان شاهد خانگی نشان کو
هر کس سخنی ز خاندان گفت
1010
کو شعشعههای قرص خورشید
هر سایه نشین ز سایه بان گفت
1111
با این همه گوش و هوش مستست
زان چند سخن که این زبان گفت
1212
چون یافت زبان دو سه قراضه
مشغول شد و به ترک کان گفت
1313
وز ننگ قراضه جان عاشق
ترک بازار و این دکان گفت
1414
در گوشم گفت عشق بس کن
خاموش کنم چو او چنان گفت

