غزل شمارهٔ 615
Poet: Rumi
Toggle stanza 1خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
11
خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند
22
نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه
آن چیز که او دارد او داند و او داند
33
از گردش گردون شد روز و شب این عالم
دیوانه آن جا را گردون بنگر داند
44
گر چشم سرش خسپد بیسر همه چشم است او
کز دیده جان خود لوح ازلی خواند
55
دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی
با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند
66
شبرو شو و عیاری در عشق چنان یاری
تا باز شود کاری زان طره که بفشاند
77
دیوانه دگر سانست او حامله جان است
چشمش چو به جانان است حملش نه بدو ماند
88
زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی
تبریز همه عالم زو نور نو افشاند

