غزل شمارهٔ 908
Toggle stanza 1چو درد گیرد دندان تو عدو گردد
11
چو درد گیرد دندان تو عدو گردد
زبان تو به طبیبی بگرد او گردد
22
یکی کدو ز کدوها اگر شکست آرد
شکسته بند همه گرد آن کدو گردد
33
ز صد سبو چو سبوی سبوگری برد آب
همیشه خاطر او گرد آن سبو گردد
44
شکستگان تویم ای حبیب و نیست عجب
تو پادشاهی و لطف تو بنده جو گردد
55
به قند لطف تو کاین لطفها غلام ویند
که زهر از او چو شکر خوب و خوب خو گردد
66
اگر حلاوت لاحول تو به دیو رسد
فرشته خو شود آن دیو و ماه رو گردد
77
عنایتت گنهی را نظر کند به رضا
چو طاعت آن گنه از دل گناه شو گردد
88
پلید پاک شود مرده زنده مار عصا
چو خون که در تن آهوست مشک بو گردد
99
روندهای که سوی بیسوییش ره دادی
کجا چو خاطر گمراه سو به سو گردد
1010
تو جان جان جهانی و نام تو عشق است
هر آنک از تو پری یافت بر علو گردد
1111
خمش که هر کی دهانش ز عشق شیرین شد
روا نباشد کو گرد گفت و گو گردد
1212
خموش باش که آن کس که بحر جانان دید
نشاید و نتواند که گرد جو گردد
Zameen

