غزل شمارهٔ 1589
Poet: Rumi
Toggle stanza 1چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
11
چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم
22
چون کبوترخانه جانها از او معمور گشت
پس چرا این زیره را من سوی کرمان می برم
33
زانک هر چیزی به اصلش شاد و خندان می رود
سوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم
44
زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بود
جان همچون قند را من زیر دندان می برم
55
تا که زر در کان بود او را نباشد رونقی
سوی زرگر اندک اندک زودش از کان می برم
66
دود آتش کفر باشد نور او ایمان بود
شمع جان را من ورای کفر و ایمان می برم
77
سوی هر ابری که او منکر شود خورشید را
آفتابی زیر دامن بهر برهان می برم
88
شمس تبریز ارمغانم گوهر بحر دل است
من ز شرم جان پاکت همچو عمان می برم

