Toggle stanza 1
بندهٔ دل شوم که او، خون فراغ می‌خورد
1

بندهٔ دل شوم که او، خون فراغ می‌خورد

خدمت درد می‌کند، نعمت داغ می‌خورد

2

طوبی و خلد عافیت، می‌نخرم به مشت خس

زان که تَذَروِ این چمن، طمعهٔ زاغ می‌خورد

3

از چمنی نمی‌برد، نعمت برگزیده را

آن که وظیفهٔ ثمر، از همه باغ می‌خورد

4

بی‌ادبی است موسی‌ام، ره بدهی به طور خود

کو لب شعله می‌گزد، شمع و چراغ می‌خورد

5

این چمن محبت است، الحذر ای بهشتیان

بوی گل بهشت ما، مغز دماغ می‌خورد

6

عرفی تشنه را ز من، مژده که گر نایستد

آب حیات از کف، خضر سراغ می‌خورد

Sources

Persian text source: Ganjoor