بخش 39 - داستان عیسی
Toggle stanza 1پای مسیحا که جهان مینَبَشت
11
پای مسیحا که جهان مینَبَشت
بر سر بازارچهای میگذشت
22
گرگسگی بر گذر افتاده دید
یوسفش از چه بهدر افتاده دید
33
بر سر آن جیفه گروهی نظار
بر صفتِ کرکسِ مردارخوار
44
گفت یکی «وحشت این در دماغ
تیرگی آرد چو نفس در چراغ»
55
وان دگری گفت «نه بس حاصل است
کوری چشم است و بلای دل است»
66
هر کس ازآن پرده نوایی نمود
بر سر آن جیفه جفایی نمود
77
چون به سخن نوبتِ عیسی رسید
عیب رها کرد و به معنا رسید
88
گفت «ز نقشی که در ایوان اوست
دُر به سپیدی نه چو دندان اوست»
99
وان دو سه تن کرده ز بیم و امید
زان صدف سوخته دندان سپید
1010
عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو کن به گریبان خویش
1111
آینه روزی که بگیری به دست
خود شکن آن روز مشو خودپرست
1212
خویشتنآرای مشو چون بهار
تا نکند در تو طمع روزگار
1313
جامهٔ عیبِ تو تنُک رشتهاند
زان به تو نُه پرده فروهشتهاند
1414
چیست درین حلقه انگشتری
کان نبود طوق تو چون بنگری؟
1515
گر نه سگی طوق ثریا مکش
گر نه خری بار مسیحا مکش
1616
کیست فلک؟ پیرشده بیوهای
چیست جهان؟ دود زده میوهای
1717
جملهٔ دنیا ز کهن تا به نو
چون گذرنده است، نَیَرزد دو جو
1818
اَندُه دنیا مخور ای خواجه خیز
ور تو خوری بخش نظامی بریز

