غزل شمارهٔ 37

Toggle stanza 1
ز عاشق می‌شود معشوق را نام و نشان پیدا
1

ز عاشق می‌شود معشوق را نام و نشان پیدا

ثمر نیکو نیاید تا نگردد باغبان پیدا

2

خودی‌ها محو گردد گر تو از رخ پرده برداری

گمان پوشیده گردد هر کجا گردد عیان پیدا

3

من آن روزی که بر رخ فتنه می‌شد زلف می‌گفتم

که روز خوش نخواهد گشت هرگز در جهان پیدا

4

در آن صحرای بی‌پرسش که رهزن راهبر باشد

دل مجروح گردد کاروان در کاروان پیدا

5

تبی گر عارض جسمم شود آن را دوا سازم

چه سازم سوز عشقی را که شد در استخوان پیدا

6

تمنایش چو گردد گرد خاطر مضطرب گردم

چو محتاجی که گردد در سرایش میهمان پیدا

7

بغل از نامه احباب پر کرد و نمی‌خواند

که می‌ترسد شود مکتوب من هم در میان پیدا

8

نمی‌دانم ز من در جان سپاری‌ها چه نقصان شد

که اکثر می‌شود از بدگمانی امتحان پیدا

9

«نظیری» سوی او کم رو که امروزست یا فردا

که از خاکسترت هم نیست در کویش نشان پیدا

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor