غزل شمارهٔ 539
Poet: Naziri Nishapuri
Toggle stanza 1کمند عشوه گشادی و فتنه سر دادی
11
کمند عشوه گشادی و فتنه سر دادی
هزار عربده را سر به بحر و بر دادی
22
روان و روح به خود انس داده را جوییم
ز حجره راندی و تن در قفای در دادی
33
به دوری تو دل و صبر ما نمی ارزند
مرا به دست رفیقان بی جگر دادی
44
به فهم و خاطر زیرک ظفر میسر نیست
به کار پرخطر اسباب مختصر دادی
55
چسان به سر نرود دود و مضطرب نشوم
که ره چو شعله خارم به نیشتر دادی
66
ز تلخی تو کنم شکوه تا نداند کس
که زهر در قدحم کردی و شکر دادی
77
مرا که درد صبوح و می شبانه نساخت
سرشگ نیم شب و ناله سحر دادی
88
اگر چه قیمت پروانگی وصلم نیست
وظیفه غم و ادرار چشم تر دادی
99
به ذره ذره ام از مهر تست زناری
چو کوهم ارچه ز سر تا به پا کمر دادی
1010
هنوز دعوت حلوای بوسه در راهست
ز خط و لب نمک و تره ماحضر دادی
1111
به این جمال «نظیری » کسی حدیث نگفت
قمر ز عقرب و یوسف ز چاه بر دادی
Sources
Persian text source: Ganjoor

