غزل شمارهٔ 429

Toggle stanza 1
همیشه تار و پود کار ناهموار می‌بستم
1

همیشه تار و پود کار ناهموار می‌بستم

دل و دستم نبود و خویش را بر کار می‌بستم

2

برش چندان که می‌رفتم نبودش شفقتی با من

به افسون خویش را بر محرمان یار می‌بستم

3

در آن کو یک شبم گل گشت مهتابی نشد روزی

همیشه خویش را چون سایه بر دیوار می‌بستم

4

اگرچه پای تا سر عذر تقصیر و گنه بودم

ز خجلت‌های عصیان لب ز استغفار می‌بستم

5

کسی دیگر به جز من لذت نقصان نمی‌دانست

گر از اول ره سودا درین بازار می‌بستم

6

نمی‌افتاد چندین رخنه در بنیاد رسوایی

گر از آغاز دست عقل دعوی دار می‌بستم

7

کمر در خدمتت عمریست می‌بندم چه شد قدرم

برهمن می‌شدم گر این قدر زنار می‌بستم

8

نهال عمر پیوند تو کردم برنشد حاصل

ثمر می‌داد اگر این نخل را بر خار می‌بستم

9

«نظیری» این تمنا و طلب تا وقت مردن بود

متاع جان به غارت می‌شد و من بار می‌بستم

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor