غزل شمارهٔ 384

Toggle stanza 1
بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت
1

بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت

جفا بکن که هر آن کرده نیست تاوانت

2

مهی که چاک به دامان جانم افگنده ست

همان مهی ست که طالع شد از گریبانت

3

کسی که جان به سر یک نظاره خواهند داد

رهاش کن که نگه می کند فراوانت

4

به نزد تست دلم باژگونه کن که در او

کنی نظاره که چندست داغ پنهانت

5

نگر که از زنخت چند دل به چاه افتاد

که تا لب است پر از جان چه زنخدانت

6

درونت در جگر سوخته کشم هر چند

که سر به سر ز نمک ساخته ست یزدانت

7

به نیم خنده چو صد جان دهی تو خسرو را

به نیم جان چه توان داد مزد دندانت

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor